نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ميز مشكي

ميز مشكي

یکشنبه، 24 تیر، 1386

جهانوارگی و عينيت در آثار ادبی

1- هر واقعیتی در اوج خود به انتزاع و هر انتزاعی در اوج خود به واقعیت تبدیل می شود. ولی هر دوی اینها، هم واقعیت و هم انتزاع در پدیده ای یکپارچه مستحیل اند که همان وجود است. در واقع این هنر انسان است که با لغزش مدام از واقعیت به انتزاع و از انتزاع به واقعیت در برابر سلطه گری وجودِ یکپارچه قد علم می کند. در آثار ادبی مختلف همواره حرکتی از واقعیت به انتزاع و از انتزاع به واقعیت مشاهده می شود. گاه هنرمند از عینیات بهره می برد و گاه از ذهنیات. ولی در هرحال مایه و ماده ی هر اثر ادبی واژه ها هستند که بدون استثنا هر کدام به تنهایی واقعی اند. حال این واقعیت می تواند عینی باشد یعنی متشکل از پدیده ها یا رویدادهای طبیعی باشد و یا ذهنی باشد یعنی متشکل از مفاهیم غیر ملموسی که به ذهن می آیند و مابازای مادی ای در محیط نمی توان برای آنها یافت. یکی از زوایایی که می توان آثار ادبی را مورد بررسی قرار داد تقابل عین و ذهن در آنهاست که در نهایت منجر به بررسی وجود خواهد شد. به گمانم یک ویژگی در هر اثر ادبی کاملی گریزناپذیر باشد. و آن این است که کلیه ی این آثار "عینی" شده اند. یا به عبارتی تبدیل به یک "جهانواره" شده اند؛ یعنی وجود پیدا کرده اند. ولي با چه معياري مي توان به بررسي جهانوارگي يك اثر ادبي پرداخت؟ این وجود چیست و چه مختصاتی دارد؟ ويتگنشتاين در رساله ي منطقي-فلسفي به بررسي جهان از منظري منطقي-فلسفي پرداخته و در نهايت مشخصه هايي را براي جهان برشمرده است. با الهام گرفتن از رساله ي منطقي- فلسفي مي توان شرط جهانوارگي را در دو موضوعِ پيروي از ساختار منطقي و معناپذيري جست و جو نمود. گزاره باید در درجه ی نخست معنا داشته باشد؛ یعنی نام های آن نشانگری داشته باشند؛ یعنی به برابرایستاها رسیده باشند؛ و در درجه ی دوم باید از صورت منطقی تبعیت کند. حال این پرسش اهمیت پیدا می کند که چه موقع گزاره مهمل می شود؟

تا جایی که داریم جهان بالفعل را با همان صورت های منطقی و قواعد دستور زبانی توصیف می کنیم، همه چیز مشخص است. مثلا وقتی می گوییم: "آب در 100 درجه می جوشد.". وقتی هم که داریم جهان بالقوه را با همان صورت منطقی و قواعد دستور زبانی توصیف می کنیم، همه چیز مشخص است فقط باید به یاد داشته باشیم که دامنه ی جهان بالقوه بسیار گسترده تر از جهان بالفعل است. مثلا وقتی می گوییم: "آب در 50 درجه می جوشد.". اما وقتی داریم جهان بالقوه را با قواعد دستوری متفاوت يا ساختارهاي معنايي غير ملموس می کاویم، خطر لغزیدن در مهملات وجود دارد؛ مثلا وقتی در چارچوب قواعد دستوري مشخص ولي واژه هايي كه به قول ويتگنشتاين نشانگري آنها مبهم است، می گوییم : "عشق از عدالت نیرومندتر است."، یا "زندگی شستن یک بشقاب است" ؛ یا وقتي با قواعد دستوري نامشخصي سخن مي گوييم: "از عشق عدالت بشقاب با زندگی نیرومند نیز"

برای تشخیص اینکه ملاک چیست دوباره به همان دو معیاری که از ویتگنشتاین وام گرفتیم بازمی گردیم: معنا و صورت منطقی. ویتگنشتاین معنا را با برابرایستاها مرتبط می سازد و خود برابرایستاها هم بدون گزاره ها معنا ندارند. پس برای اینکه گزار ای مهمل نباشد باید به برابرایستاها رسیده باشد یا به عبارتی نامهای آن نشانگری داشته باشند، و برای اینکه برابرایستاها معنی گرفته باشند یا مطمئن شویم که به برابرایستاها رسیده ایم باید گزاره شکل گرفته باشد. رسیدن به برابرایستاها بدین معنی است که گزاره باید نگاره ی جهان بالقوه شده باشد. چون این جهان پیش از هر چیزی وجود دارد. دلیل این موضوع که برابرایستاها فقط در گزاره است که معنا می گیرند این است که صورت منطقی در جهان جاری است و از آنجایی که همه ی امکانهای ترکیب برابرایستاها در جهان بالقوه وجود دارد، برخی از گزار ها ممکن است نگاره ی جهان بالقوه باشند.

در هر صورت شاید بهترین راه برای تشخیص اینکه آیا یک اثر ادبی عینی شده یا تبدیل به یک جهانواره شده است این است که :

نخست: از صورت منطقی تبعیت کند

دوم: نام های آن نشانگری داشته باشند

بهترین راه تشخیص تبعیت از صورت منطقی می تواند استفاده از آن قسمت از صورت منطقی که بالفعل شده است –یعنی جهان عینی- به عنوان شابلون باشد. که مخصوصا در وضعیت کنونی ادبیات ما بسیار مثمر ثمر خواهد بود. اما نشانگری داشتن نام ها که به نظرم از اهمیت بیشتری نیز برخوردار است بحثی تاویلی را می طلبد که آیا اثر ادبی توانسته است با برابرایستاهای چهان بالقوه ارتباط برقرار کند یا نه. در صورت دور شدن بیش از حد از منطقِ جهانِ بالفعل، همین نشانگری نام ها است که راهگشای بررسی علت موفقیت یا عدم موفقیت یک اثر ادبی خواهد بود.

2- در مجموعه مقالاتی که تحت عنوان "جهانوارگی و عینیت در شعر ..." در این ستون خواهید خواند سعی می شود با توجه به نگره هايی كه مطرح شد، میزان موفقیت شاعران پس از نیما در ایجاد جهانواره ای جدید مورد بررسی قرار گیرد. به عبارت دیگر با توجه به اینکه هر اثر ادبیِ موفق باید توانسته باشد بخشی از جهان بالقوه را بالفعل سازد یا بخشی از هستی را پرده گشایی کرده باشد، نسبت به میزان موفقیت آن قضاوتی نسبی انجام خواهد شد. روشن است که این قضاوت برخاسته از دیدگاه نگارنده است، آن هم از زاویه ای خاص. پر واضح است که هم سلیقه ها و دیدگاه های متفاوت بسیاری و هم نگره ها و طرز فکرهای زیادی وجود دارد.

چاپ شده در هم میهن ۰۹/۰۴/۸۶

 


چهارشنبه، 2 خرداد، 1386

داستانی از آزاده فراهانی

 با انگشت اشاره هم اگر نشانم دهي باز گم مي شوم. حواسم پرتِ تو نمي شود و پرتِ خودم كه در تمامِ متنِ جريانِ داستانم، كوتاه باشد يا بلند باز هم پرت و پلاي خودت است و آشي كه خودم براي خودم پخته ام.

يك، دو، سه. شماره مي زنم بالاي هر صفحه و حالا كه ذكر صفحه شد حتما بايد سه صفحه تمامش كنم. به درشت و ريز نوشتن هم ربطي ندارد. تايپ كه بشود همه ي كلمات يك اندازه و سطرها يك اندازه، پايان جملات نقطه و

سطر بعد

خوبي شعر در شيوه ي نوشتاري آن است. پنج سطر را در يك صفحه آچهار مي نويسي و پنج كلمه را زير هم درشت درشت در صفحه ي ديگر تا مثلا شبيه اشك شود! خلاصه يك صفحه داستان را مي تواني در ده صفحه شايد هم بيشتر رها كني. مي خواهد كسي خوشش بيايد يا نه. مي خواهي باز هم اشاره ام كني يا نه. و دست خودت است كه پرت و پلاهايم را بخواني يا نه. به هر حال از دستت فرار مي  كنم. دست خودم نيست يك جا بند نمي شوم. البته وقتي پشت ميز نشسته ام (شايد امروز عصر پشت ميزم باشم) مي تواني خفتم را بگيري. اگر دير برسي سه صفحه تمام شده و نه اثري از من مانده و نه متني كه توي آن جريان داشتم. به هر حال اين زرنگي خودت است و البته كمي هم به شانس بستگي دارد كه صفحه ام سه ساعت طول بكشد يا سه دقيقه يا سه ماه. هشت كيلومتر شايد هم بيشتر فاصله داري با من و ترافيك خيابان آزادي هم مكافاتي است. خصوصا اگر بخواهي كسي را تا سه دقيقه ديگر پشت ميزش پيدا كني. يك مشكل ديگر هم هست و شايد من سه ماه ديگر متنم تمام شود. و آنوقت بايد سه ماه و شايد سه سال منتظر باشي و نمي تواني تا تمام نشدم خفتم را بگيري. موقع نوشتن يا ننوشتن پشت ميزم نيستم. بعد از هر نوشتني يك دقيقه پيدايم مي شود و مي روم به متن ديگري. شايد به خيابان آزادي، شايد پشت ميزم كه باشم بروم توي قصه بروم پيش تو و شايد اين بزرگ ترين شانس زندگيت باشد.

يك صفحه مانده و نمي دانم چه جوري كلمات را بلغور كنم. شنيدم گفتي بي سر و ته است. حالا يك جور بايد سر و ته اش را هم بياورم و اگر نشد حق نداري چاپش نكني فقط مي ماند پايان بندي كه باور كن هر چه زور مي زنم نمي توانم جورش كنم، مغزم نمي كشد. يك جوري مثلا با سياه شدن سطرهاي روزنامه با قاطي شدن آگهي ها با سطر آخر، نمي دانم بالاخره خودت استاد اين كارها هستي. فوقش فردا يك عذر خواهي از خوانندگان محترم و وعده ي هفته ي بعد همين روز و هفته ي بعد باز هم پوزش و وعده ي هفته هاي بعد و همين ساعت و همين روز و همين متني كه داريم توي آن نفس نمي كشيم!

 

 و همين متني كه داريم توي آن نفس نمي كشيم


شنبه، 1 اردیبهشت، 1386

شعر از آزاده فراهانی

"با خواب فاصله داريم"

چقدر روز           

چقدر بيداري           

تا خواب فاصله اي هست؟

                               چقدر

                                      روزهایي مدام طي مي شوند

 

آيا خاطراتيم براي اين روزها

                                 كه طي مي شويم مدام؟

 

من از اين روزها نيستم

من را به ماه فکر نکن

به طلوع و غروب خورشيد هم فكر نمي كنم

 

آيا در انتظار رهگذري نيستم كه نمي آيد

آيا در آمد و رفتي طولاني

                              اين تو نيستي كه نمي آيي

 

پس خواب كجاست

پس چقدر روز

                 چقدر بيداري

 

 

من روي صندلي چرخ مي زنم

     روي تخت غَلت

     روي كاناپه روبرو را نگاه مي كنم

     تلويزيون - ماهواره - گاهي فيلم - گاهي سي دي

     گاهي نوار

                گوش مي كنم

                                  صدايي نيست

 

تو از من نيستي

پِيَم نگرد

در شهركم

اينجا

     ميان ديوارها فشار است

در دشت فشار است

در كوه فشار

 

آيا اين خواب نيست كه مي آيي سراغم

از تو مي ترسم

مغزم مدام زير فشار كابوس هاي توست

من را به ماه فكر نمي كني

                               به خورشيد هم

                               به ستارگان

                               به شب

                              به آسمان

 

 

 

پِيَم نگرد

به آمد و رفتي طولاني فكر مي كنم

به روزهايي كه مي روند و نمي آيند

                                          به تيك تاك ساعت

                                          به پشت بام

                                          به شاهرگ

                                          به سيانور

                                          به مرگ

 


دوشنبه، 13 آذر، 1385

شعر از آزاده فراهانی

 "تنم قهوه مي ساخت"

تنم قهوه مي ساخت

بي شير و بي شكر                                 

بي خواب كه مي شوي

                         همه چيز رويا مي شوي و كز مي كني كنج شبهاي كز كرده

اتاق غروب مي كرد و زل مي زدم به سياهي پشت پرده ها

اين خانه هم كنج اتاق كز مي كرد و من كنج خانه

                                                                زل مي زديم به سياهي پشت پرده ها

                                                                                        كه هميشه كنارند

                                                                                         شب زده

                                                                                        قصه تور مي بافند و نسيم

قصه تور و نسيم مي بافند                        

قصه تور و سَلم پدر مي گفت

                                  كه بخوابيم

                                   حسنك مي گفت كه بخوابيم

                                   مادر حسنك مي خواند تا بمانيم

شب هاي قابوسنامه شب هاي قشنگي بود

همه اش گرمابه بود و گلستان

همه اش مهمان بود و شراب

{و نيز سيكي خوردن بزه است. چون بزه خواهي كردن باري بزه بيمزه مكن، شراب كه خوري بهترين خور و سماع كه شنوي خوش ترين شنو ... تا اگر اندر آن جهان ماخوذ باشي بدين جهان معيوب و مذموم نباشي. پس چون اين همه كه گفتم كرده باشي خود را بر مهمانان حقي مشناس. ايشان را بر خويشتن حق واجب دان. چنين شنيدم كه پسر مقله، نصربن منصور تميمي را عمل بصره داد. سال ديگر باز كرد و حسابش همي ... }

ديگر خوابم برده بود       

اين خانه هم          

اين پرده ها و اتاق هم

و آن كاسه لعابي لب پريده كه روزي در دستهاي مادرم شكست

همان كاسه ي لب پريده

همان لعابي كم رنگ مادرم

روزي ...

             تنم قهوه مي ساخت

             بي شير و بي شكر

بي خواب كه مي شوي همه چيز رويا مي شود

و من توي لعابي كم رنگ

                                 رنگ به رنگ

و منصور تميمي كه روزي در دستهاي مادرم شكست

و آن كاسه ي لعابي

كه پدرم مي خواند

كه بخوابيم

تا خروسخوان

زل مي زد به سياهي پشت پنجره


یکشنبه، 21 آبان، 1385

سومين دوره جايزه ادبی والس

پوریا گل محمدی گزارش کاملی از مراسم سومین دوره جایزه ادبی والس را در آتی بان به نشانی زیر ارائه کرده:

http://www.atiban.com/article.aspx?id=708


دوشنبه، 24 مهر، 1385

سياست در آثار افلاطون

مطلبی از من تحت عنوان سیاست در آثار افلاطون در سایت ادبی والس درج شده است:

www.valselit.com


پنجشنبه، 11 خرداد، 1385

داستانی از آزاده فراهانی

كلافه

                                                                                                                              

تو مثل هميشه از خواب مي‌پري و مثانه‌ات پر است و حوصله‌ي بلند شدن نداري و هي مي‌خواهي بخوابي كه خوابت نمي‌برد و بالاخره بلند مي‌شوي و تخليه مي‌كني.

دردي زير شكمت مي ‌پيچد؛ درد خالي شدن كه تُنُك است و لذت دارد..

حالا خواب مي‌چسبد با شكم خالي، زير پتوي كُركي. زير پتوي كُركي خوابم مي‌برد و خواب كُرك پتو مي‌بينم و هِي موهايم را از كُرك پتو جمع مي‌كنم و به روزهاي رفته و نيامده‌ات فكر مي‌كني و به من كه توي خوابهايت قايم مي‌شوم. روز و شبهايت با من تقسيم شده و نمي‌داني چه بختكي روي تو پهن شده و ليست مي‌زند. زبان فكرهايت را نداري و فكر مي‌كني و نمي‌گويي چه چيزهايي مي‌داني و فكر مي‌كني همه چيز مي‌داني و ... هي حرف پشت حرف ...

       

فكر مي‌كنم خيلي روشنم اما از نوع روشني خانه‌ها در شب يلدا و قصه‌هايي كه پدرم مي‌گفت و ما يا مي‌خنديديم و يا پلك‌هايمان روي هم مي‌رفت و مي‌پريد هوا و دوباره حرف پشت حرف ...

شب از فكر دوالپا خوابم نمي‌برد و تا سحر چشم‌هايم از حدقه بيرون مي‌زد و زل مي‌زد به سياهي پشت پنجره. خروسخوان خوابم مي‌برد و حال نماز خواندن نداشتم.

لنگ ظهر كه از خواب بلند مي‌شوي اتاق گر گرفته است و حالت به هم مي‌خورد از قيافه‌ي خودت. پشيمان مي‌شوي چرا نماز نخواندي و ورزش نكردي و به جاي صبحانه بايد كوكوي چرب و چيله بِدي پايين بعد از ناهار هِي آب مي‌خوري و آب مي‌خوري و انگار هزار سال است باران نباريده است.

مادرت چاي دستت مي‌دهد و داغ مي‌شوي و گُر مي‌گيري و عرق مي‌كني كه حالت را به هم مي‌زند زير دوش مي‌روي و صابون ليز مي‌خورد و صدايش را در نمي‌آوري و آب پايين نمي‌رود كه نمي‌رود؛ شير را باز مي‌كني آب بالا مي زند و چِلِپ چِلِپ از كف صابون‌ها بيرون مي‌روي.



تو مثل هميشه مثانه‌ات پر است و حوصله‌ي بلند شدن نداري و هي مي‌خواهي بخوابي كه خوابت نمي‌برد و ...

 

                                                                                            زمستان 82- نيمه شب يلدا

 


شنبه، 5 فروردین، 1385

شعر از آزاده فراهانی

شعری از آزاده فراهانی:

"ميانه ي ميدان"

چقدر اين روزها شدي                                 

                           پشت پنجره كنار اجاق در ايستگاه،  پاي دود

 

تو از كجاي زميني

 

اينجايي                                                  

        پشت عصرهاي ابري

 

 

ديروز ديدمت

    آن چراغهاي دور پشت ايستگاه هواشناسي

    و باد لاي دستگاه ها مي وزيد

 

    با پره ها پريدم

    پايين

    پایین ميانه ميدان بود

                                باشعاعي بلند

    وسعت:

             تمام خاكهاي جهان

 

 

    با بادهاي سرد شمالي

    با پره ها به شرق وزيدم

    وسعت

            ميانه ي ميدان بود

    از بادهاي خنك

                       بادي بود

 

                                     نامش صبا

 

با پره ها وزيدم

وسعت

        شعاع زمين بود

وسعت

         صبا

 

وسعت

         تمامي ميدان

          ميانه ي ايوان

 

                              رقصي چنين

 

                                                                                                                      

 


دوشنبه، 31 امرداد، 1384

جايزه والس

سلام

متوجه شدم که کار همسرم آزاده فراهانی و من تحت عنوان شيوه نوشتاری اشعار شاملو برنده اول جايزه والس شده. اين کار قبلا در مجله نافه چاپ شده بود و روی سايت شاملو هم قرار دارد. فکر می‌کنم اين کار کامل ترين کاری است که تا کنون درباره اين موضوع ارايه شده. موضوع‌های زياد ديگری نيز در ادبيات معاصر ما وجود دارد که عموما با سطحی نگری منتقدين مواجه شده. من درباره شعر نيما نيز چنين کاری انجام داده‌ام که جسته گريخته در جاهايی ارايه شده. سعی می کنم آنها ار روی وبلاگم قرار دهم. لطفا نظر بدهيد.


پنجشنبه، 29 اردیبهشت، 1384

آسيب شناسی شعر امروز ايران

سلام

مطلبی از من تحت عنوان آسيب شناسی شعر امروز ايران در روزنامه شرق مورخ ۳۱/۰۱/۸۴ چاپ شد:

http://www.sharghnewspaper.com/840131/html/litera.htm

اگر خوانديد دوست دارم نظرتان را بدانم.


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
پرشين‌بلاگ

 

پيوندها

والس


  RSS 2.0